صفحه اصلی    آرشيو  پروفايل من


لينک ها



صدای خدا... 

سلام. راستش مدت زیادیه که دارم فکر میکنم چی تو وبلاگم بنویسم. از آخرین پست تا حالا 3 تا مطلب جای دیگه نوشتم اما تو وبلاگ خودم هنوز نه. اول گفتم از پروسه های وزارت علوم و ناجا برای مجوز خروج برای دکتری بنویسم. فرصت پیش نیومد. بعدش گفتم از یه ماجرای جالب خبری که تو ترم قبل برام اتفاق افتاد بگم. باز هم حسش نیومد که شروع به نوشتن کنم. جالب اینجاست که توی یه سایت دیگه همین مطلب رو نوشتم؛ اما تو وبلاگ خودم نمیدونم چرا سخت گیر شدم.
تا اینکه تو سایت
yek.ir یه عکس از خودم دیدم. وقتی به عکس توجه کردم حتی خودم هم یادم نیومد این عکس کی و چه وقتی از من گرفته شده و من داشتم به چی فکر میکردم. محلش رو یادمه. بغل یه خونه در حال ساخت! همین که محلش یادم اومد، دیدم چه خوب! از همین ماجرا مینویسم. دوست دارم تا آخرش بخونین و حتی اگه کامنت هم نداشتین فقط یه سلام بنویسین که بدونم خوندین این مطلبو.

راستش ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شده و تا خیلی وقت بعد هم ادامه داره. ماجرای اردوهای جهادی. دم عید حدود 70 تا از بچه های تقریبا مایه دار تهرانی دور هم جمع میشن و میرن تو یه روستای ناشناس برای مردم کار میکنن. به دانش آموزا درس میدن و مشاوره کنکور و مسائل روانشناسی میدن، به خانواده ها نشاط و به صورت محدود عمران و آبادی به روستا میبرن. از تهران پول جمع میکنن، از بابا مامان، دایی و عمع و عمو و خاله! همه فامیل دیگه همشونو میشناسن! میدونن دم عید یا باید 1 ساعت حرف گوش کنن که به ضرورت این کار واقف شن و بعد پول بدن یا همین اول دست کنن و از جیب نازنینشون چند تومانی کمک کنن. دیگه این جماعت تو فامیل و دوست و آشنا شدن گاو پیشونی سفید... قابل ذکره امسال 45 میلیون تومان همینطوری پول جمع کردن که قرار شد سه باب منزل کوچیک و یک مدرسه سه کلاسه و کلاسهای شبانه روزی برای 360 تا از دانش آموزان او ن منطقه برگزار کنن. البته اینها همه در کنار تجهیز کتابخونه و غیره است ها!

بگذریم. تو این هیاهوی شهر میرن روستا! چه صفایی داره این اردو ها! از دانشجوی جامعه شناسی که سه سال هم شیمی خونده توشون پیدا میشه تا طلبه های درس خون حوزه و دانشجوهای مهندسی و معماری و هنر و ....حتی دامپزشک هم توشون بگردی هست!دنیای جالبی دارن. جلسات توجیهی اردو رو بعضیاشون پیاده میان، بعضی ها با اتوبوس و تاکسی و بعضی ها با موتور و باز هم اگه بگردی توشون هستن کسایی که با زانتیا و ...میان و ماشینشونو اونطرف تر پارک میکنن و میان جلسه توجیهی! که برن کار علمی فرهنگی کنن و عملگی و خونه و مدرسه سازی و ... توی یه روستای دور. یکیشون که از بچه ها جا مونده بود و میخواست با اتوبوسهای ترمینال خودشو برسونه حدود 16 ساعت توی بوفه یه اتوبوس خراب با 5 نفر دیگه نشسته بوده تا برسه به نزدیکترین شهر به اون روستا. تازه این بابارو من میشناسم. تو دانشگاه هم خفن درس خونه و ممتازه و خیلی هم بچه خوبیه!  بگذریم...

راستش منم سعادت با این جماعت بودن رو دارم. از این بابت خیلی خوشحالم. به یاد حرفای یکی از دوستام می افتم که میگه تو این مملکت نمیذارن کار کنی و .... راستش این دوستای من همین قدری که از دستشون برمیاد دارن کار میکنن. تازه این فقط 15 روز از 365 روز و چهار پنج ساعت از یک سالشونه! دانشگاه هم درس میخونن درست حسابی! از کلاس حل تمرین و ...تا کنفرانس و نشریه و مقاله و .... آدمای عجیب!

الان که آخرین لحظات تو ایران بودنم رو دارم طی میکنم به همین فکر میکنم که بعد از دکتری دنیا بازم همینه! باس ببینم بازم برا مملکتم مفید خواهم بود؟ به دردی می خورم؟ نشه یه وقت برا از آب در آوردن گلیم خودم همه چیو فراموش کنم؟ خنده های بچه های روستایی که از با ما بودن لذت میبردن! یادمه قاسم که خونشون بغل اون خونه ای بود که ما داشتیم میساختیم یه بار برا اینکه منو خوشحال کنه رفته بود و کنگر وحشی کنده بود و آورد به من یاد داد بخورمش و اونم خوردن منو نگاه کنه و بخنده! البته خودش هم خورد ها! درست تر بگم: ما با هم کنگر وحشی خوردیم...

باید زندگیمیون مثل این اردوها باشه! صافِ صاف! با صفا. همه دور هم. برا مملکت کار کنن. البته عمده جهاد تو زندگیمون به اون تخصصی که داریم برمیگرده و تو همون رشته باس ساعت های انتظار رو پر کنیم....انتظار مرگ رو میگم. اما 10 یا 15 روز توی روزهای تعطیلی یک سال از این سفر های عملگی و درس به دانش آموزا و ... هم صفای خودشو داره! تا اهلش نشین نمیگیرین من چی دارم میگم...

حالا که دوباره به عکسم نگاه میکنم هنوز یادم نمیاد دارم به چی فکر میکنم. اما مطمئنم تو اون لحظه یادم بوده که این اردو آخرین اردوی قبل از رفتنمه! باید با خیلی چیزا خداحافظی کنم و خیلی چیزا رو هم با خاطرم بسپارم...من که حافظم ضعیفه باید این چیزا رو یه جا بنویسم که خودم هم یادم باشه چی دیدم و به مردم کشورم چی داره میگذره...

هنوز یادم نمیاد به چی داشتم فکر میکردم وقتی مستند ساز تیم منو سوژه عکسش کرده! ای کاش عکس های امروزی اینقدر مبهم نبودن. نه خندیدن تو این عکسها نشان از شادیه و نه گریه نشان غم.

شاید اصلا به چیزی فکر نمیکردم. شاید داشتم گوش میکردم به صدای طبیعت. به صدای خنده های بچه های روستا. به صدای خدا ...

 


لينک مطلب

نظر شما ( 2 )