صفحه اصلی    آرشيو  پروفايل من


لينک ها



۲ روز مانده به ترک وطن... 

ساعت حدود 8 شبه! از مسجدی که از سالهای دور اونجا گه گاه برا نماز میرفتی میای.رفتی که آخرین نمازت رو هم بخونی. کل بعد از ظهر رفتی خرید تی شرت و پیرهن و ... که پس فردا بری از این مملکت. سوار تاکسی که میشی بهش میگی آقا من پول خورد ندارم! ایشون هم خیلی متین میگه مشکلی نیست. یه ته صدای نوحه هم از ضبطش به گوش میرسه. البته قیافش از همین جین و تی شرت پوشاست و اصلا ظاهر مذهبی نداره. کلی منتظر میذاره مسافرهارو تا یه نفر دیگه بیاد که پر شه و تو هم میخوای کمکش کنی و فردین بازیت میگیره و میگی: آقا من پول دو نفر رو میدم.

خلاصه میرسی مقصد. تا تو برسی به مقصدت همه پیاده شدن. پس وقتی از ماشین پیاده میشی کسی تو ماشین نیست. یک 5000 تومانی بهش میدی. بعد اون دستشو میکنه تو جیبش که بقیش رو بده و تو فکر میکنی داره دنبال پول خرد میگرده که یهو میگه بذار از اون آقا پول خرد بگیرم که......

حیرت زده نگاه میکنی که گازشو گر فته و داره در میره! اول باورت نمیشه! اما کم کم که از جلو چشمات دور میشه باور میکنی که یه جوون بیست ساله لاغر تو یه پراید سفید به شماره ایران 22 که بقیه اعداد روی پلاکش هم 156 ؟ ۳۸ بود یعنی یادم نمیاد چه حرفی بین اون دوتا عدد بود) تو این شهر شلوغ ازت دزدی کرده... اونم 4200 تومن!!!

خیلی چیزا به ذهنت میرسه...

خودتو بذار جای من. تو بودی به چی فکر میکردی؟

 


لينک مطلب

نظر شما ( 2 )