سلام؛آیا در این خیال که دارد گدای شهر روزی بود که یاد کند پادشاه از او؟
یه گردگیری کنیم اینجارو. نوزده روزه که تو زوریخم و دارم کم کم به زندگی جدیدم عادت میکنم و میپذیرم که باید بزرگتر از اونی باشم که هستم!
اولین روزی که رسیدم (ساعت حدود دو بعد از ظهر)، استادم (پاتریک) اومده بود فرودگاه برای استقبال. بزرگترین چمدون رو خودش دست گرفت و کمکم کرد که بیایم دفتر خانم بیانکا (منشی انیسیتو دینامیک سیالات). بیانکا هم کمک کرد که برم مستقر شم تو آپارتمان مهمانان دانشگاه برای دوازده روز و از اونجا بعدا برم خونه خودم و .. .همین که رسیدم خونه موقتم تو دلم داد زدم: من اینجا چی کار میکنم؟؟؟؟
خلاصه! یه دوشی گرفتم و همون عصر (حدود چهار پنج) رفتم دانشگاه. با بیانکا رفتم آفیسم رو ببینم. تو راه مارک رو دیدم. سال آخر دکترای استنفورد میخونه. با هم همکاریم. من هم بهار آبنده باس برم اونجا! خلاصه رفتم تو آفیس و برو بچز رو دیدم و ... . یه بسته بزرگ پسته و فندق و ... گذاشتم وسط و به بروبچز تعارف کردم و خلاصه ملت در شور و شعف از حضور ما قرار گرفتند.
الان هم نوزده روز از اون موقع میگذره! کلی اتفاق برام افتاده ا! از دندون درد تا گیر افتادن تو انبوه جمعبت شرکت کننده تو جشنواره زوریخ در میانه های شب. راستی تو این جشنواره یهو دیدم یه دختره که قیافش به دختر های شرقی میخورد، افتاده زمین و به خودش میپیچه و دو تا پسر و یه دختر دیگه دورش رو گرفتن! من و کامبیز برگشتیم رفتیم به پسره گفتم: همه چی اوکیه؟ میخوای پلیس خبر کنیم؟ پسره گفت: بابا تنکیو! دم برادرا غیژ! بیخیال شید جون داداش! آبجیمون درانکه! من هم به کامبیز یواش گفتم: آبجیمون بد مسته! کامبیز هم یواشکی رو کرد به من گفت: بابا ظرفیت نداری نخور خوب!
کامبیز داره فوق سومش رو اینجا میخونه! از برو بچز شریفه! یه فوق از شریف داره، یکی از کانادا(نمیدونم کدوم دانشگاه!) یکی دیگه داره اینجا میخونه! رو نانو کانالها کار میکنه! خیلی پسر کولیه!
صبحها حدود شش و نیم پا میشم و حدودا هفت و ربع تو آفیسم. کار رو شروع میکنم تا حدود هفت هشت یا شایدم نه شب. شب ها هم اینقدر وقت دارم که بیام خونه، یه شام بزنم و یه چای و برم لالا! خیلی چیزا یاد گرفتم. هم از نظر علمی برام این نوزده روز مفید بوده هم ازنظر بزرگ شدن و زندگی و ... اما خیلی سخت!!!
استادم هم خیلی با سواده! از این موضوع خیلی خوشحالم. هرچی میپرسم تا آخرش رومیدونه! حدودا ده تا دانشجوی دکترای دستیار تحقیقی داره و یک دانشجوی فوق دکترا که البته دو تا از دانشجوهای دکتراش همین چند روز پیش فارغ شدند و یکیشون رفته EPFL و اونیکی داره میره استنفورد برا فوق دکترا. به تک تک بروبچز هم خودش سر میزنه و یهو میبینی چهارساعت و نیمه که داره باهات رو یه موضوع بحث میکنه!!!!!!!! یکی از دانشجوهای دکترا بوده قبل من اینجا که بعد پونزده سال گذاشتن دفاع کنه! د بیا!!!
ایکاش معاف بودم! اونوقت با خیال راحت بعد دکترا یه چند سالی تو مراکز تحقیقاتی یه کمپانی خوب کار میکردم بعد میرفتم فوق دکترا میخوندم. اما حالا یا باس برگردم برم سربازی یا فوق دکترا! یا البته فرار از مملکت!!! خلاصه کنم حرفهامو. تو این نوزده روز فهمیدم:
هیچ چیز ارزش یک لجظه با پدر و مادر بودن رو نداره!!!! حیلی دلم براشون تنگ شده...
راستی از اسماعیل، عطا و حامد ابویی و جواد قنبری هم به خاطر اینکه اومدن فرودگاه خیلی ممنونم! خصوصا از کتاب جواد قنبری و کتاب عطا! چطور میتونم این همه انرژی مثبتی که بهم دادید رو جبران کنم؟ جز اینکه بگم: با شادیتون من هم شاد میشم و با نگرانی هاتون منم نگران! دوستون دارم!!! حامد، جون من تو کامنتها یه تیکه بنداز ، دلم یه ذره شده برا تیکه هات!!!...