ماجرا از اونجا شروع میشه که من سر میز شام به پاتریک میگم که میتونم پروژه فوقم رو تو دانشگاه ارائه کنم و ... . جاتون خالی. تو جلسه هفتگی گروه یهویی برگشت گفت: حلسه بعد هادی پروژه فوقش رو ارائه میکنه! بازم جاتون خالی! بعد از کلی گشت و گذاز فایل ارائه پروژم رو پیدا نکردم. به علی کریمی گفتم اون هم نداشت و فایل خودش رو برام فرستاد. حالا باس چه کرد؟
خلاصه نشستم و کلی وقت گذاشتم و یه فایل درست کردم با حدود ۳۰ اسلاید. فرستادمش برا دکتر منظری که اگه کامنت دارن بگن. چون به هر حال ایشون استاد راهنمای من تو فوق به همراه دکتر کاظم زاده بودن. خلاصه دکتر منظری هم جند تا کامنت کوچیک دادن و در کل فایل رو پسندیدن.
روز ارائه چه زود فرا رسید. چشمتون روز بد نبینه! گفتم الان که ارائه کنم مات و مبهوت از هنر نمایی من میمونن که آقا از چپ و راست شروع به سوال و چواب شد. پاتریک و مارک و مناف رو هم فک کنم یک ساعتی از من سوال کردن چون کل ارائم دو ساعت طول کشید!!!
مارک رو فرمولاسیون سکونشال نفت سیاه بد جوری گیر داده بود من اینقدر باهاش بحث کردم که پاتریک گفت: بابا آقا مارک! عزیز من تو استنفوردی فکر میکنی!( مارک دکترای استنفورد داره میگیره و فوق ام آی تی بوده و لیسانس کمبریج!) خلاصه منم برگشتم و از این فرصت استفاده کردم و به پاتریک گفتم: میشه من چند تا واحد از دکترام رو تو استنفورد بگذرونم؟ اونم گفت: بله که میشه! هماهنگ کن وفتی میری شورن استنفورد هم واحد بگیر که با رویکرد اونها به مساله پروژه دکترات آشنا شی. خلاصه به قول پاستور: شانس ذائقه ذهن آمادست!!!
بعد دو ساعت دعوا و سوال و پرسش احساس کردم بیشتر فهمیدم چی کار کردم! خیلی برام مفید بود. خلاصه بعد دفاع هم کلی با مناف دعوا کردم سر جریان غیر دارسی و یه گزارش دادم به پاتریک در تایید آنچه نظر من در مباحثات تو جلسه بود. پاتریک هم تشکر کرد.
نتیجه اخلاقی بحث: سر میز شام حرف زدن مکروهه!!!