ما هردوان خاموش خاموشیم اما چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست
(مرحوم منزوی)
سلام. ایران که بودم کارم این بود که صبح پاشم برم دانشگاه و درس و تحقیق و تدریس و کار فوق برنامه و جلسات دوستانه پنج شنبه ها با رفقای قدیمی و ... شب هم برگردم و بیفتم بر سر میز شام و هی بخورم و هی بخورم که دیگر یارای نفسم نباشد و ویلان و سیلان به جلوی تلویزیون خود را بکشانم و روی کاناپه نرم و باحال یه لم اساسی با نیم نگاهی به تلیویزیون بدم و بعد یکی دو ساعتی که دوباره به چرخه حیات برگشتم به ادامه تحقیق و درس و مطالعه و نوشتن بپردازم تا پاسی از صبح. و صبح که برسد همه چیز دوباره خود به خود تمیز و مرتب و اتو کشیده و ... .

سه سال پیش در سفر به آلمان تو هواپیما کنارم یه دختر ایرانی – آلمانی نشسته بود.(اینکه چه شکلی سر صحبت باز شد و من اول فکر کردم آلمانیه و فارسی نمیفهمه و سوتی بزرگی به همراه یکی از رفقا دادیم و ... بماند که نه در این مقال و نه در دیگر مقال ها میگنجد).ایشان شروع به نالیدن از وضع جوانان وطن که جان اقبال و جان آنهاست کردند. که چه؟ که اینها نمیدانند زندگی یعنی چی. الاف الاف. روزگاران را سپری میکنند در حالی که آویزان پدر و مادر هستند که هیچ تکلیف خود را هم نمیدانند....و از این قسم سخن ها! من نیز بر آشفتم که ای دوشیزه غرب زده. حرف هایت را پاسخ همی خواهم دادن همچون تیری بر قلب غرب زدگان. و شروع به معرفی گروهی از جوانان کردم که ایشان سعادت دیدارشان را نداشتند (اگه داشتن که اون اولین دیدار ما نبود!).
که بله! ما اینیم و از ما نیز بسیارند... ایشان نیز از ما بسی خوش آمدنی و فرمودندی که چه نیک پسرکانی هستید شما! و من نیز گفتم: ما خوبیم. اما شما بهترید...و قابل توجه است که حدود چهار و نیم ساعت از پنج ساعت طول پرواز مشغول سخن پراکنی بودیم. و اینجانب برای هدایت بیشتر ایشان حدود یک ساعتی پیرامون خدا شناسی با تفسیر بخشی از سوره یوسف که به این آیه ختم میشود که : قال بلا ان یوسف! و تعمیم نحوه یوسف شناسی برادران گمراه او با کمک یعقوب نبی و ... به خدا شناسی پرداختم و ایشان چه نیک گوش فرا میدادند....باشد که خدا این قلیل توسلات رو از ما به کرمش قبول کناد...آمین.
اما از همه اینها بگذریم. این جانب بعد دوماه زندگی در این دیار اعتراف میکنم که زندگیم در ایران بسیار بچه مآبانه و کوته انگارانه و در یک کلام: ضایع! بوده است. خدای تعالی خیر دنیا و آخرت دهد به کسی که الان گفت چرا!!! چه سوال خوبی پرسیدی:
اول اینکه اینجانب متصور بودم که امور رفت و روب، شست و شوی، و حتی جست و جوی و این قبیل امور در خانه امریست که خدای تعالی بر حسب فیزیولوژی و ایمونولوژی بر عهده دوشیزگان گذارده و ایشان بنا بر حکمت الهی شب و روز خود را بر این امور میگذرانند و بر مرد خانه است که بر ایشان نظارت دقیق داشته باشد که مبادا گردی کوچک در نعل بکی شاه عباسی داخل دکور اتاق خواب بیفتد که در کتب عدیده این قسم قصورات همسان جزر گرفتن از عبارتی همواره منفیست که خدای همچون روزی را بر هیچ دوشیزه ای نیاورندی! به جرآت عرض میکنم که بدون هیچ بحث و گفتگویی به طور غریزی ندای فطرتم بیدار شد و مرا گفت: ای پسرک! مگر چه گناهی کرده اند این جماعت؟ و مگر شما چه تهفه ای هستید که ....؟ و ...؟ و..؟ و همچنان از این و.... ها بر ذهن من می آیند و میروند. حتی اگر نان آور خانه مرد باشد از نظر این جانب ستمی بزرگ است که زن تنها زندگی خود را به این امور بگذراند. ستم که چه عرض کنم! درد آور است! یک لحظه تصور همچین کاری رو برای خودتون بکنین جون من! از همه اینها گذشته دردناک ترین ماجرا توقع ما از مادرمان است!!!! حتی اگر بپذیریم که مادر و پدر در یک مشارکت اجتماعی یکی کارخانه و دیگری کار بیرون را میکند باز این وسط ما چی کاره ایم؟؟؟ ما ها چرا این قبیل امور رو از واجبات شغلی مادر و پدر بودن میدانیم؟؟؟
از امور دیگر در این قسم، مقوله آویزانی اقتصادی پسرکان و دخترکان حتی بعد سالهای بیست و اندی بر پدر و مادر است و همچنین مقوله کمک خواستن از ایشان در کارهای اداری و بانکی و مجوز خروج و ...که خود روضه مفصلی میطلبد که از آنجا که ایام جشن و سرور است و همچنین شش ماه روز و شش ماه گرد (به جای سالروز و سالگرد) انتخابات شورای دوره ششم اشک بر چشمان جوانان نیاراست و من نیز چنین میکنم که فرموده اند که در اعیاد حال کنید و هول بشنوید.