ایمیل میثم رو همین الان دریافت کردم و من هم مثل شما میخوام از رو صفحه وبلاگ اولین بار بخونمش و هیچ دست کاری یا ادیتی نکنم متنو!!!! این شما و این هم مقاله میثم که لطف کرد و اینجا رو قابل دونست که مطلبش رو بفرسته!
نوشته هادی ناخودآگاه مرا به یاد این خاطرات گرد و خاک گرفته انداخت. اما نوشتن اینها را خودش از من خواست:
1. به فرودگاه سارایوو که رسیدیم آنقدر خسته بودم که دوست داشتم فقط بخوابم. مسیر طولانی به علاوه آماده سازی برای سفر دیگر حالی برای هیچ کداممان باقی نگذاشته بود. تنها چیزی که اطرافم می شنیدم صدای هموطنانمان! بود که هرکدام سعی داشتند تجربیات خود برای ورود به کشور بوسنی و هرزگوین و عبور غیرقانونی از مرزهای آن به سوی اروپا را با دیگران به اشتراک بگذارند. آن وقت که ما رسیدیم یک هفته ای می شد که حدود چهل ایرانی در رودخانه مرزی ساوا بین بوسنی و کرواسی غرق شده بودند. در تمام شهر ایرانی ها دیده می شدند هرکجا که می رفتی، در اتوبوس، در تراموا، در مراکز خرید، در کافه ها، در رستورانها در معابر عمومی همه جا و همه جا حتما کسی را می دیدی که فارسی صحبت کند. سه ماه بعد قانون لغو روادید میان دو کشور برداشته شد. تا دیگر چهره ایران در نزد مردم بوسنی از آن چیزی که بود خرابتر نشود....
سیاستهای دولت سید محمد خاتمی مبنی بر تنش زدایی در حال پیگیری بود. همان سیاست منطقی باعث شد تاثیر آن خاطره بد در ذهن مردم نماند و در سالهای آتی حضور در بوسنی به چشم یک پناهنده یا چیزی شبیه آن به من نگریسته نشود. هرچه باشد موهای سیاه، شرقی بودنم را اثبات می کردند. علیرغم آنکه خیلیها فکر می کردند که من احتمالا یک دورگه باشم.
2. تعطیلات عید نزدیک بود و ما امسال ایتالیا را برای سفر انتخاب کرده بودیم. هماهنگی های مربوطه اعم از روادید، محل اقامت و نحوه سفر به عمل آمده بود و مانده بود تنها جزئیاتی که باید از باتجربه تر ها می پرسیدم. مهرداد دوستی بود که سالهای جنگ بوسنی را در ایتالیا سپری کرده بود. در مورد بایدها و نبایدها صحبت کردیم. توصیه دوستانه ای داشت و آن اینکه به جای اینکه بگوییم از ایرانیم، بگویمم متعلق به سرزمین فارسیم. جایی که دیگر وجود خارجی ندارد، اما در ذهن مردم ایتالیا تداعی گر مردمی با فرهنگ و بی خطر! است.
3. مسئول ثبت نام از من پرسید اهل کجایی؟ خیلی ساده پاسخ دادم: ایران. نگاهی کرد و گفت صدام آدم خطرناکی است. گفتم شاید من در گفتارم اشتباه کردم، من ایرانی هستم. باز نگاهی کرد و گفت: چه فرقی می کند، ایران، عراق همه مثل همند. لبخندی زدم و گفتم شاید به لحاظ ظاهر شبیه باشیم اما شما قطعا تفاوت "پرزیا" و جاهای دیگر خاورمیانه را می دانید. اینبار اما او هم لبخند زد. گفت: سرزمین مولانا همیشه برای ما قابل احترام است.
4. ماندن در اینجا خسته ام کرده است. دوست دارم دوباره به آنجا برگردم و اینبار بیش از گذشته به علایق بپردازم. شاید تحصیل در رشته زبان صربو کرواتی بیشتر به من کمک کند تا بتوانم پیوند دهنده دو سرزمین باشم اما اینبار از نوعی دیگر. ثبت نام دانشگاه قطعی است. هزینه اقامت آماده است. هماهنگی ها به عمل آمده و من که مطمئن از گرفتن روادید هستم. بلیط های سفرم را نیز خریده ام. اما جواب کنسول چیز دیگری است: می دانید قوانین خیلی تغییر کرده اند. دیگر نمی توانیم مانند گذشته به ایرانیها ویزا بدهیم. کاش زودتر با من این مسئله را در میان می گذاشتید.... گوشم از این پاسخهای دیپلماتیک پر است. میل به رفتنم را از دست داده ام. مرا چه به پیوند دو ملت. وقتی می دانم که در صورت مراجعه به وزارت امور خارجه و گزارش این برخورد، دولتم نیز از من حمایت نخواهد کرد.
اینها را می نویسم نه برای اینکه به قول شما به گذشته ام افتخار کنم. گرچه من ترجیح می دهم به گذشته کشور ببالم تا به حال آن. اما مقصود بیان خاطراتی بود که نوشته هادی همه آنها را به خاطرم آورد. نمی دانم شاید من نژاد پرستم. اما علیرغم آنکه نژادی را از نژاد دیگر برتر نمی دانم هیچگاه دوست نداشته ام مرا عرب بپندارند. هیچگاه متمایل به آن نبوده ام که شهروند اروپای غربی باشم و یا آنکه از امتیازات شهروندی در ایالات متحده استفاده کنم. بلکه همیشه عاشق آن بوده ام که بگویم از سرزمینی هستم که زبانش به فصاحت مولاناست، عملش به اندازه ابن سیناست و نماد امروزیش رئیس جمهوری بود به نام سید محمد خاتمی، یک ایرانی مسلمان.