صفحه اصلی    آرشيو  پروفايل من


لينک ها



تجربه 

هفته پیش با گاراف(رفیق نیویورکیم) دعوام شد. البته بعدش آشتی کردیم ها! علتش هم این بود که خیلی چیزا رو رعایت نمیکرد. یکیش ادبیات ضایع آمریکاییش بود. یه بار شرایط مرزی رو استباه اعمال کرده بود تو کدش شروع کرد به شرایط مرزی فحش دادن! راه میرفت میخواست خاطره تعریف کنه دو تا فحش تو یه جمله تقریبا بود! خلاصه. تو شوخی هم حد و حدود رو رعایت نمیکرد. یعنی به یه چی گیر میداد دیگه ول نمیکرد. یه وقتایی هم میپرید وسط صحبت من. حتی وقتایی که صحبت دو نفره بود. مثلا من و مارک با هم سر بحث من با آدامز که دو روز اومده بود اینجا و کلاس مالتی گرید برامون گذاشته بود حرف میزدیم این آقا یهو میومد وسط. خلاصه من یه بار بهش گفتم که تو شوخی هات حد و حدود رو رعایت نمیکنی! اما افاقه نکرد.
تا اینکه...هر وقت حرف میزدم و این میومد وسط یه جور سرد ولی مودب برخورد میکردم که بفهمه نباس بیاد وسط. یه بار هم میخواست شوخی کنه خیلی قیافه جدی به خودم گرفتم که بفهمه و بس کنه! خلاصه. وسط میز شام بودیم که از شرایط متفاوت خلبان شدن تو آمریکا و سوییس گفت و حرفش که تموم شد من یه چیزی پیرو این مبحث گفتم که بروبچز ترقیدن از خنده. این دیگه تحمل نکرد و همین رو بهونه کرد و برگشت با ادبیات خشن آمریکایی گفت: وقتی من حرف میزنم خفه شو!
من یه لحظه فکر کردم که الان چیکار کنم.  ....خیلی متین عصبانیتم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم بهش و کاپشنم رو گره زدم دور کمرم و با برو بچز برگشتیم آفیس. تو راه برگشت یکی از رفقا بهم گفت: عین بچه ها برخورد کرد! اصلا جدی نگیری این رفتار احمقانش رو ها! منم گفتم: دارم سعی میکنم همین کار رو بکنم! تو دلم از دو تا چیز خوشحال بودم و از یک چیز ناراجت. از اینکه بر و بچز ماجرا رو گرفته بودن و اینکه من خیلی متین برخورد کردم خوشحال بودم و از این ناراحت که چرا این اتفاق افتاد. خلاصه. اون روز تا فرداش حرفی باهم نزدیم تا روز بعد صبح زود من و گاراف فقط تو آفیس بودیم.
برگشت سر صحبت رو باز کردن و یه جوری توضیح دادن که چرا اون حرکت احمقانه ازش سر زده. خلاصه..منم شروع کردم بهش تمام نکانی که قبلا بهش گفته بودم با انضمام یه سری نکات دیگه توضیح دادن. اون هم گفت: هادی تو با فرهنگ ایرانی بزرگ شدی!‌ اینجا غربه! و خلاصه شروع کرد از فرهنگشون گفتن. تا به این نکته جالب رسید. گفت:

ما تو فرهنگمون وقتی از کسی عصبانی بشیم یه گلوله بهش شلیک میکنیم. بعد میشینیم فکر میکنیم کارمون منطقی بوده یا نه!

منم تو این لحظه داشتم به تمام تروریس خوندن های هموطنای خودم توسط رئیس جمهور کشور این آقا فکر میکردم!
خلاصه! بعد این انتقال فرهنگ ها روابط کاملا حسنه شده و دیگه خیلی چیزا رو رعایت میکنه و ...دیروز هم که کلی آبجو خورد و علت آبجو خوری دیروز تو آفیس رو بعدا میگم البته من قهوه میخوردم ها برگشت بهم گفت: هادی!!!دوستی با تو خیلی مشکل و پیچیدست!!!...ماجرای این آبجو خوری دیروز خیلی جالبه..بعدا توضیح میدم...

 

لينک مطلب

نظر شما ( 2 )