عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس(حافظ)
*رحلت علامه سید مرتضی عسگری رو تسلیت عرض میکنم!*
این هفته خیلی سخت گذشت. پاتریک داره میره استنفورد (احتمالاً فردا یا امروز) و یه ارائه هم تو شورون داره اینه که یهو بهم گفت بشینم تمام مسائل مختلف جریان دو فازی رو حل کنم با متد خودم و براش نتایج رو بفرستم. دوشنبه اومد آفیسم و گفت که چه نمونه مسائلی رو میخواد. اشکم در اومد. هرچی از دستش رسید نوشت. بعد گفت: خوب کی میتونی اینا رو آماده کنی؟ گفتم: جمعه خوبه؟ گفت: جمعه که میخوایم بریم با بچه های انستیتو گشت و گذار. تو دلم گفتم: بابا خوب وقتی کار زیاد میدی یه روز نریم ددر! گفتم خوب چی کار کنم؟ گفت پنج شنبه تحویل بده! یعنی کلا 4 روز وقت داشتم! بهش گفتم: پاتریک! آی ویل دو مای بست! با لحجه سوییسی به آلمانی گفت: گووت!!! همین که از در رفت بیرون دو دستی زدم تو سرم! جوزپه هم گفت: تو سخت کار میکنی ها! ....
پاتریک هنوز نمیدونست من روزه ام. سه شنبه (فرداش) اومد بهم گفت: پاشو بریم ناهار! گفتم حاجی من روزم. گفت بیخیال! گفتم آره داداش! گفت: دین سختی داری ها! گفتم: آره! فردا صبحش تو راه دانشگاه همدیگه رو دیدیم. تو پلی بان البته ( بعداً میگم این پلی بان چیه!) بهم گفت: خوب امروز دیگه میتونی غذا بخوری؟ گفتم: نه! یک ماهه روزه داری! گفت: میمیری که! گفتم بابا فقط ناهار نمیخورم. گفت: آهان!!! یعنی صبحونه شام میخوری؟ گفتم: آره بابا! بعد بلند زدیم زیر خنده! شروع کرد از آمریکا و زنش و خونواده من و ... گفتن. گفت پدر مادرت رو خبر کن بیان یه سر ببیننت! گفتم حاجی باس وقت کنه! اگه وقت نشه من میرم یه سر بعد تابستون که هوا مناسبه میگم حاجی تشریف بیاره با سرکار خانم یزدی والده محترم!
چهار شنبه هم جلسه گروه یوهناس کیک آورده بود. ملت شروع کردن به خوردن و من نگاه میکردم. تا یکی از کیک هارو برداشتم و گذاشتم لای دستمال کاغذی گفتم: آقا من اینو موقع افطار میخورم! چون تا بعد افطار هم این هفته کار میکردم. باس یه چی میذاشتم تو آفیس بخورم. خلاصه دم ظهر بچه ها اومده بودن دنبال اون کیک! که ببینن من جر نزده باشم و کیکه رو یواشکی دور از دید خدا نخورده باشم! پاتریک که فهمید من دارم روزی 12 تا 14 ساعت بدون ناهار کار میکنم گفت: بعد تموم شدن این برنامه برو استراحت کن! گفتم: اوکی!!!
خلاصه این هفته بدون ناهار ( بعلت روزه داری) یه سره از صبح تا شب حدود روزی 12 الی 14 ساعت مشغول بودم. با دو تا کامپیوتر کار میکردم که برسونم نتایج رو. تا شد پنج شنبه! اومد آفیس! گفتم: حاجی من عکس های نتایج رو ای پی اس ساختم! گفت: خوب پس یه کاری کن! گفتم چی؟؟؟ گفت تبدیلشون کن به جی پی جی و فایل پاور پوینت رو بساز با حدود 40 یا 50 اسلاید. گفتم: خدا خیرت بده! یعنی من بشینم ارائه پاتریک رو هم آماده کنم. آخرین تست کیس یا همون مساله نمونه موند. کامپیوتر داشت محاسبه میکرد که آقا تشریف آوردن که نتایج رو تحویل بگیرن. خلاصه. نشستم همه نتایج رو جمع و جور کردن. حدود 60 تا عکس بود که باس تبدیل میشد و بعد میشستم پاورپوینت درست میکردم. حالا تا کی وقت داد بهم؟ گفت: تا فردا بهم ایمیل کن! آقا یعنی احساس کردم خدا داره بهم حال میده. میدونه روزم. اوضاع خرابه. این پاتریک جوان هم گیر تر شده. خلاصه نشستم درست کردن. تا دیشب (جمعه) که همون فردای پاتریک میشد ساعت یازده شب تموم شد. براش ایمیل کردم گفتم: همونطور که گفته بودم فردا بهت تحویل میدم اینم فایل! خلاصه امروز هم نشستم یکم کیفیت عکس هارو بالاتر بردم و دوباره ظهر براش ایمیل کردم. خلاصه این هم از ارائه پاتریک تو استنفورد و شورون!
یه نکته دیگه هم بگم. (چقدر حرف زدم!) تو فایل پاورپوینت اسم کسی که کار رو انجام داده رو پاتریک نوشتم. یه جور پاچه خواری مخفی سطح دو.(بعداْمفصل انواع پاچه خواری ها رو توضیح مبدم) خلاصه پاتریک فایل رو دریافت کرد و بهم ایمیل زد که:
Thanks Hadi
The figures show exactly what I was hoping for. By the way: I will
give the presentation in your name, of course.
Best,
Patrick
الغرض اینکه هم اسم من رو میذاره به عنوان انجام دهنده و هم اینکه ما مراتب پاچه خواریمون رو خدمت استاد ارائه داشتیم. دوستان تا قبل از توضیح مراتب پاچه خواری تو یه پست مفصل به هیچ وجه بدون نسخه پاچه خواری نکنین که نتیجه معکوس ممکنه بده!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز رفتم دندونپزشکی. آخرین مرحله از سلسله مراحل من و ورشکستگی در زوریخ! خلاصه. دو ساعت ( از 10 تا 12 صبح) تو دندونم بود. یه سری دم و دستگاه میذاشت تو دندونم بوق میزد. یه ماسک هم میزاشت جلو صورتش وقتی اون دستگاه رو میذاشت تو دهنم. گویا تو مایه لیزر اینا بود برا ظریف کاری. اما جالب اینجاست: تو اتاق انتظار دندونپزشکی نشسته بودم که یه خانم حدود 50 ساله ای اومد تو. نشست و شروع کرد با من سوییس آلمانی حرف زدن. من هم بعضی وقتا میخندیدم که انگاری دارم میفهمم و ظاهراً یه جا از حرفاش نباس میخندیدم! برگشت دوباره تعریف کرد. من تحمل نکردم گفتم: مادر جان! من آلمانی بیلمیرم! کم نیاورد شروع کرد انگلیسی مخ مارو در آوردن. با خودم گفتم: من خودم ته روزگارم ببین این دیگه کیه! بعد پرسید: کجایی هستی؟ گفتم: ایران! گفت: ایران کجاست؟ گفتم: بابا ایران ! ایغان! آی غَن! گفت: آهان!!! پرشیا؟ گفتم آره داداش! گفت: ببینم زن اول شاه کی بود؟ گفتم دِ بیا! یه چی خواستم بگم قضیه تموم شه. گفتم: فرح بود! به طور باور نکردنی گفت: فرح دیبا رو نمیگم!!! شاخ در آوردم. گفتم شما اسم فرح دیبا رو از کجا میدونی؟ گفت من به تاریخ علاقه دارم. گفتم: ثریا بود! گفت: نه بابا! ثریا که قبلی بود. گفتم: تو اگه میدونی بگو منم بفهمم پس! اوکی کم آوردم. گفت: مصری بود. شاه شما اول یه دختر مصری گرفت! گفتم : آهان! آره راست میگی. طلاقش داد! گفت: آره بخاطر پسر! چون ازش یه دختر داشت! گفتم: باور کن شاه دختر نداشت! گفت: چرا بابا! یه دختر از اون داشت و شروع کرد از ایران و ... گفتن. که مردم ایران از تاریخ مملکتشون نمیدونن و گفت از یه ایرانی دیگه هم پرسیده اسم زن اول شاه کی بود اونم نمیدونسته! خلاصه داشت دنبال اسم اون دختر سرمایه دار مصری که زن اول شاه بود میگشت! من یه مستند قبلا دیده بودم از این ماجرا منتها یادم رفته بود. این که گفت یادم اومد. منشی دکتر هم که اومد من رو صدا کنه: برگشت به منشی هم گفت: این پرشیاییه!!! گفتم: آره من پرشیا ییم!!! منتشیه هم شروع کرد با زنه آلمانی یه چیزی از پرشیا و ایران گفتن خلاصه این پرشیا هم اسمیه برا خودش ها!!!
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱- منتظر علی احمدی هستیم همچنان از کانادا بگه.
۲- منوچهر هم قراره از آلمان بنویسه البته بعد خلوتی سر.
۳- وات الس؟ وات ابوت یو مای فرندز؟ پلیز فیل فری ایف یو وانت تو شر یور دایری وید آدرز!
ـــــــــــــــــــــــــــ خبر - سوییس
سوییس هفت تا وزیر داره. مملکت هم دست این هفت تا وزیره. سالی یکی از بین این هفت ها نوبتی میشه رئیس جمهور. رئیس جمهور هیچ قدرت خاصی نداره و فقط به منظور تشریفات سیاسی انتخاب میشه.