این هفته یکم سرماخوردگیم به مرحله سرفه های خفن رسید. یکی از همسایه ها گفت برم اوکالیپتوس مبایعت کنم و در آب جوش بریزم و استعمال کنم. از داروخونه دم خونم ابتیاع کردم یه شیشه فینقیلی اوکالیپتوس چینی به قیمت هفت و نیم فرانک معادل شش هزار تومان وجه رایج مملکتی. شب یه دیگ آب جوشاندم و ریختم تو یه کاسه شیشه ای بزرگ و حوله رو سرم انداختم و از این مایع شفا بخش ریختم. گویا یکی دو قطره باید میریختم نه اینکه شربت اوکالیپتوس درست کنم که. آقا همین که سرمون رو زیر حوله کردیم خفه شدیم. به سرفه و سوزش چشمی افتادم که نگو. خلاصه شروع کردم با حوله روی کاسه باد زدن که یکم تبخیر شه اوکالیپتوس و بشه بوخور اخذ کرد. بعد مدتی درست شد و ملایم شد و بخوری اخذ کردیم بس متوهم و مه الود ناک!
دیگر اینکه نامه مالیات تلویزیون و رادیو برام اومد و منم نوشتم هیچکدومش رو جون خودم ندارم. توش نوشته بود مالیات رادیو ماهی حدود پونزده و مالیات تلویزیون ماهی حدود بیست و پنج فرانکه و اگه خالی ببندین که ندارین و داشته باشین پنج هزار فرانک جریمه میشین! خوشبختانه خونه من طبقه بالاش یه سینما خانواده مبله داره و ماهواره و ... که نیازی به تلویزیون شخصی و ... ندارم.
و اما حکایت اصلی:
من باس تو دکترا سه تا امتحان ارزشیابی بدم. البته خوشبختانه یا بد بختانه اینا هیچکدومشون از اون ارزشیابی های ایرانی نیست که توش زمان حرکت اتوبوس هشتم از فلکه صادقیه به سمت انقلاب برای نماز جمعه رو بپرسن. امتحان ارزشیابی دکترا مثل آزمون جامع یا یه همچین چیزی خلاصه. پاتریک هم قبل اینکه بره یو اس آ اومد آفیس و گفت باس سه تا امتحان بدم. گفت باس اثبات کنم که صلاحیت دکترا خوندن رو دارم و از این چیزا. منم گقتم اوکی. حالا مساله مهم این بود که باس تعیین میکردیم چه امتحانایی رو بدم. خودش گفت که یه استاد معروف تو دانشکده عمران هست به نام کلایزنباخ که برم و یکی از امتحانهام رو باهاش بدم و یه استاد معروف دیگه به نام پیتر آربنز تو دپارتمان کامپیوتیشنال ساینس هست که اونیکی امتحانم رو هم با اون بدم و سومین امتحانم رو خودش میگیره. تو دلم شوری افتاد که نگو. مساله آخه اینجاست که فقط باس بری امتحان بدی. یعنی اینکه من باس از دانشکده مکانیک که قوانین نیوتن و ... و صد البته مکانیک سیالات خوندم پاشم برم با کلایزنباخ که یه عمر تو هیدرولیک و جریان تو زیر زمین و محیط متخلخل اونم با رویکرد عمران کار کرده و اسمی برا خودش در کرده برم امتحان چی بدم آخه؟ یخ کردم... رفتم تو سایتشون ببینم چی به چیه. کلایزنباخ را پیر مرد هیدرولیک ای تی اچ یافتم و پیتر رو مرد پردازش موازی و این قسم مقولات. جالب اینجا بود که پیتر تو انتشارات آکسفرد یه کتاب پردازش موازی هم نگاریده بود. خلاصه گفتیم: یا لیتنا ان الیوم هو الیوم االسترس و المیزان و ما لنا الا مقبولیت علی هذا الثلاثه الابتلایات و انا کنا عنه غافلون!!!!
سه شنبه رفتم جلسه توجیهی کامپیوتیشنال ساینس. پیتر با یه استاد دیگه دوتایی اومدن. شروع کردن اسم چند تا مقاله تحقیقاتی اخیر رو اعلام کردن و بعد پیتر گفت: خوب. کسی سوال نداره؟ من گفتم: این تئوری گرافها که گفتی تو مقاله آ2 سطحش چیه؟ خیلی پیشرقتست؟ گفت نه! خیلی ابتدایی و اولیست. منم خوشحال شدم. نگو این آقای پیتر ریاضی دانه و تو دپارتمان کامپیوتیشنال ساینس متمتیک کارشونه. خلاصه اینکه از کی چی پرسیدم!!! خوشحال شده بودم که ایول این مقاله آ2 حتما قابل فهم برا یه مهندس مکانیکه که ریاضی مهندسی رو با دکتر دهقان و پیشرفته رو با استاد الاعظم الشیخ الداریوش الشادمان حفظه الله تعالی فی کل الامور پاس کرده. پیتر برگشت در انتهای برنامه گفت: کی کدوم مقاله رو کار میکنه؟ من اول از همه دستم رو گرفتم بالا و گفتم: پیتر من آ2 رو برمیدارم. پیتر هم گفت: اوکی. کی میای امتحان بدی؟ گفتم چی حاجی؟ امتحان چی رو بدم؟ اینا که مقالن! گفت باس رو این موضوع تحقیق بفرمایید و پیرامون مطالب این مقاله چهل دقیقه امتحان شفاهی در حضور اساتید ( چهار تا استاد کامپیوتیشنال ساینس!!) بدید. تاریخ امتحان من هم شد سیزده نوامبر (پس فردای تولد واقعیم!) یعنی یه ماه و اندی دیگه! اومدم آفیس. سریع مقاله رو با سرچ پیدا کردم! حدود چهل صفحه مقاله تو سیام بود. سریع یه نگاه روش انداختم دیدم این تئوری گرافهاش شوخی نیست گویا. کلی عکس و فرمول ریاضی به ازای هر عضو تو فلان محیط حد اقل یک عضو پیدا میشه که فلان خاصیت رو داشته باشه و این خاصیت قابل تعمیم برای فلان عضو های فلان مجموعه هم هست و....خلاصه ترسی برم داشت که نگو. تو دلم گفتم پاتریک آخه من و چه به این کامپیوتیشنال ساینس ها؟ من مکانیکم جون خودم. نویر استوکس بده برات حل کنم این گراف و ریاضی بازی های اینا چیه؟
دیدم دیگه این کوزه شکسته و این پیمانه هم ریخته. باس مقاله خودم رو تموم میکردم اما دستم به مقاله نوشتن نمیرفت. نشستم مقاله موضوع امتحانم رو خوندم. یکم که خوندم دیدم گویا حضرت حق عنایتی فرموده اند که ذهن کوتاه من میفهمه این تئوری های ریاضیاتی مندرج در مقاله رو. یکم از استرسم کم شد. جمعش کردم و نشستم سر نوشتن مقاله خودم. شب که اومدم خونه نشستم ادامه مقاله رو خوندم. سرم رو کردم تو مقاله. در آوردم دیدم یه ساعت دارم روش فکر میکنم. ساعت نزدیک یازده اینای شب شده بود. خلاصه گرفتم خوابیدم و فرداش هم بعد دوازده ساعت دانشگاه یه ساعت دیگه قبل خواب بازم نشستم مقاله خوندن. احساس کردم هفتاد درصدی از کل ماجرا رو تو این چند ساعت خوندن فهمیدم و خوشحال شدم. چون یاد ریاضی بازی های قدیم هم افتاده بودم و هم اینکه مقاله برام جالب شده بود و به موضوعش علاقه مند شدم. حالا هم یه ماه وقت دارم اون سی درصد رو درست یاد بگیرم و خودم رو برا امتحان آماده کنم. توکل بر خدا....
الغرض اینکه با ماه رمضونی و دوازده ساعت کار و یک ساعت مقاله قبل خواب و بدون سحری روزه گرفتن و سرما خوردگی مختصر داشتن و دوری از وطن و نگرانی اوضاع سیاسی مملکت و ...زندگی رو سپری میکنم. اینکه یکم بعضی وقتا خصوصا دم افطار پشت تلفن زود عصبی میشم رو هم ببخشید!
ـــــــــــــــــ از سوییس
این قسمت رو بعداْ تکمیل میکنم...